در همسایگی آنها صفر و یکی ساکن بودند به نام فوفو و سوشو. سوشو هیچ وقت نتوانسته بود مادرش را ببیند. آن طور که از گفته های دکترها فهمیده بود وقتی که سوشو به دنیا آمده بود مادرش که یک زن احساساتی بود گریه اش گرفته بود. سوشو در بچگی به گفته ي همه ي اهالی شهر زیباترین بچه بود. مادر او با دیدن این بچه زیبا، انقدر هیجان زده شده و گریه کرده بود که بالاخره مرده بود. سوشو حتی جسد مادرش را هم ندیده بود و این موضوعی بود که خیلی اذیتش میکرد. سوشو را یک خانواده ثروتمند به فرزند خاندگی قبول کرده بودند و او همه ي مدارج ترقی را با سرعت پیموده بود. وقتی که بالاخره از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود به فکر تشکیل خانواده بود. او یک 0 بود و باید به دنبال یک 1 میگشت تا به هم به 01یا 10 تبدیل شوند. خودش را آماده کرد تا در مراسم رقص سالیانه آماده شود. 8 واحد زمانی به رقص مانده بود اما چیزی که سوشو را اذیت میکرد قیافه اش بود. لا اقل خوشحال بود که مادرش هیچ وقت این صحنه را ندیده است. حقیقت این بود که در شهر وقتی بچه ها به 200 امین واحد زمانی زندگی خود نزدیک میشدند کم کم تغییر چهره میدادند. به طور مثال سر آنها که بی مو بود کم کم مو در می آورد. مژه در می آوردند. گونه هایشان گل می انداخت و خلاصه روز بروز ظاهر مناسبتری برای همسریابی پیدا میکردند. سوشو اما، زیباترین بچه شهر بود. او از بچگی تمام این زیبایی ها را که بقیه در بزرگسالی بدست می آوردند بهمراه خود داشت و این خود باعث شده بود که تعداد زیادی از 1ها در بچگی به او اظهار تمایل کنند و حتی گاهی اوقات او را در راه مدرسه میربودند تا خلوتی با او داشته باشند. به همین سبب سوشو در بچگی افکار پریشانی داشت. هفته ای نبود که او را در ماشین، یا توی گاراژ خانه ای، یا درون دستشویی مدرسه 1 ها او را مورد عنایت قرار ندهند. اگرچه 1 ها سعی میکردند آسیبی به سوشو نزنند و تلاش میکردند که این کار را مطابق میل سوشو انجام دهند اما سوشو از نظر ذهنی آمادگی کافی برای این کار نداشت. کم کم این موضوع باعث شد که سوشو زیبایی هایش را از دست بدهد. هربار که 1 ها به او نزدیکی میکردند سوشو قسمتی از موهای سرش را از دست میداد و در نهایت وقتی که 200 واحد زمانی از عمرش گذشته بود سوشو تمام موهایش را از دست داده بود. آخرین باری که یک 1 به او نزدیک شد سوشو یک پایش را از دست داد. حالا لنگ لنگان با عصایی زیر بغل راه میرفت. در تمام کوچه های شهر دیگر کسی سوشو را نمیشناخت. سوشو درونن احساس راحتی میکرد. دیگر از ماشینهایی که در کنار خیابان پارک شده بودند، از توالتهایی با در بسته نمیترسید. یک جور احساس راحتی و آزادی میکرد. از طرف دیگر درونن خوشحال و هم ناراحت بود که مادرش زود از دنیا رفته است و او را با این وضعیت زشت و کریه ندیده است.
حالا که داشت به زمان جفت گیری خود نزدیک میشد کم کم مسایل جدیدی درون او رشد میکردند. با این سر و وضع امکان نداشت کسی با سوشو جفت گیری کند. او 0 و 1 هایی همسن و سال خود را میدید که خوشحال و خندان با هم در خیابان راه میرفتند. اما کسی با او نبود. او احساس تنهایی میکرد و این احساس تنهایی کم کم باعث شد که ناخنهای او بریزند. تنهایی در آن شهر بیماری خطرناکی بود. وقتی که همه ي ناخنها ریختند نوبت انگشتها میشود که بند بند کنده شده و روی زمین میریزند و بعد از آن دستها و پاها تا وقتی که به سر برسد و بعد از آن 1000 واحد زمانی طول میکشد که یک بدن جدید از زیر گردن بروید. سوشو که این همه طاقت نداشت شروع به گشتن کرد شاید که بتواند یک 1 پیدا کند که با او جفت گیری کند. بسیار پیش می آمد که در خیابان 1 هایی را میدید که توی توالتی، گاراژی، ماشینی به او نزدیکی کرده بودند. وقتی جلو میرفت و خودش را به آنها معرفی میکرد آنها او را به طرز وقیحی از خود میراندند و ادعا میکردند که این "موجود بدبوی زشت" را هیچ وقت و هیچ جا ندیده اند. سوشو خیلی ناراحت میشد. به راستی اگر مادر سوشو که به خاطر زیبایی بیش از حد سوشو انقدر گریسته بود الان سوشو را میدید چه قدر، چند دریا گریه میکرد؟ شاید آنها واقعا سوشو را نمیشناختند. اما سوشو از این رفتار خیلی ناراحت میشد. هربار که کسی این برخورد را با او میکرد سوشو یکی دیگر از ناخنهایش را از دست میداد و حالا یک ناخن، فقط یک ناخن برای او مانده بود و این طور شد که او تصمیم گرفت دیگر در خیابان جلوی کسی را نگیرد. او تصمیم گرفت خودش را به تقدیرش تسلیم کند و در آن مراسم رقص شرکت کند.
این داستان ادامه دارد...
اگر پیشنهادی برای ادامه این داستان دارید آن را کامنت کنید.
شخصیتها:
پوریا: پهلوان پوریای ولی یار و حامی مردم
اسکندر: داروغه شهر
بقیه شخصیتها نیازی به توضیح ندارند.
یک روز پسر و دختر یتیم داشتند بیرون دروازه شهر بازی وبدو بدو میکردند تا اینکه یکهو متوجه صدای خش خش عجیبی شدند. توجهشان جلب شد که ببینند این صدا از کجا می آید. این ور و آن ور را گشتند و کم کم به منبع صدا نزدیک شدند. به دم دریاچه که رسیدند دیدند یک موجود عظیم الجثه، یک غول، دارد ۴ دست و پا خودش را زوزه کشان از توی دریاچه بیرون میکشد . غول به سمت راه اصلی شهر خوارزم حرکت میکرد. بچه ها که کنجکاویشان تحریک شده بود از دور او را کم کم تعقیب میکردند. از آن طرف یک کاروان هندی داشت به شهر نزدیک میشد. غول بوی کاروان و آدمیزاد را که حس کرد شروع به دویدن به سمت کاروان کرد. اهالی کاروان که از دیدن یک چنین موجود غریب و عظیم الجثه ای خوف کرده بودند هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند. شترهایی هم که همراهشان بودند رم کردند و در نتیجه نصف بارها بر زمین ریخته شد و همه پا به فرار گذاشتند. غول خشمگین که از گرفتن آنها نا امید شده بود همانجا توی راه نشست و پسر و دختر یتیم که از دور شاهد این قضایا بودند به طرف شهر دویدند تا خبر را به گوش اهالی شهر برسانند.
پشت دروازه شهر تیمور و سربازیانش ایستاده بودند که بچه ها دوان دوان وارد شهر میشوند. تیمور میگوید بچه ها چی شده که انقدر گرد و خاک به پا کرده اید. آرام بگیرید. بچه ها که نفس نفس میزنند میگویند غول دیدیم. غول به کاروان حمله کرده است. تیمور میگوید: یکی یکی حرف بزنید ببینم چی میگید. پسر یتیم که بسیار هیجان زده است میگوید: غول، غول بزرگ از توی دریاچه بیرون آمد و به کاروان هندی حمله کرد. خیلی بزرگ و عصبانی بود. از پهلوان هم بزرگتر بود. دختر میگوید: از اسب حاکم هم بزرگتر بود. پسر میگوید: از درخت نارون پیر میدان شهر هم بزرگتر بود. دختر میگوید: از قصر حاکم هم بزرگتر بود. تیمور که کلافه شده است میگوید: بس کنید دیگر. وروجکها مامور قانون را سر کار میگذارید؟ میخواهید بدهم شلاقتان بزنند؟ بچه ها چند قدم عقب می آیند. صفی وارد صحنه میشود و میگوید: تیمور، بچه ها هیچوقت دروغ نمیگویند. آنوقت بچه ها را روی دوشش میگذارد و از آنجا دور میشوند.
ادامه داستان تا ۳ روز دیگر اینجا گذاشته میشود ...
زیاد طولی نکشید تا به این نتیجه برسم که تنها کسی که در این موقعیت میتواند به ما کمک کند یار ممد است. او از یک خانواده ی بسیار اصیل و باستانی بود و خود او بود که قبل از همه نسبت به ورود پاگنده ها به ما هشدار داده بود. مطمئنن او میدانست که پاگنده ها کی هستند و چرا انقدر وحشیانه به جان ما انسانها افتاده اند. تنها چیزی که من میدانستم این بود که سالها قبل اجداد ما با پاگنده ها خصومتی داشته اند و احتمالن پاگنده ها در این جنگ آسیب فراوان دیده اند.
اما یار ممد را چه طور میتوانستیم گیر بیاوریم. یار ممد همان روز اول وقتی که پاگنده ها حمله را شروع کردند از خانه بیرون رفت و دیگر از او خبری نداریم. نقش جاسوس ها را هم نمیتوانستیم نادیده بگیریم. برای همین لازم بود که هر کاری میکنیم کاملا در خفا انجام شود و هیچ کس از آن بویی نبرد.تنها افرادی که به آنها اعتماد کامل داشتم اژدها و جادوگر بودند. این شد که در یک شب سرد در عمق حفره وقتی که همه خواب بودند ما سه نفر پتو را روی سرمان کشیدیم و شروع به صحبت کردن در باره ی وضعیت پیش آمده کردیم.بهترین کاری که میتوانستیم بکنیم استفاده از گوی بلورین جادوگر بود که میتوانست جای همه چیز را به ما نشان بدهد. گوی بلورین توی غار جادوگر بود و باید راهی پیدا میکردیم تا به آن دسترسی پیدا کنیم.
فردای آن روز به همه گفتیم که اژدها ناخوش احوال شده و مدتی باید استراحت کند. بدینوسیله کسی نسبت به غیبت اژدها شک نمیکرد. سپس جادوگر اژدها را به شکل یک کبوتر در آورد و اژدها پرواز کنان به سمت غار روانه شد. ساعتی دیگر اژدها دست از پا درازتر برگشت. اطراف غار را کرکس های خون آشامی اشغال کرده بودند که مدتها قبل با زحمت بسیاری آنها را از حوالی ده رانده بودیم.حالا تمام موجودات بدیمن و بدطینت دست در دست پاگنده ها با هم متحد شده بودند تا زندگی ما را به خطر بیندازند. جادوگر اژدها را این بار به شکل یک کرکس در آورد و اژدها دوباره به سمت غار پرواز کرد.
تا وقتی که اژدها از غار برگردد شب شده بود. خیلی نگران شده بودم. همه اش خدا خدا میکردم که اژدها دست پاگنده ها اسیر نشده باشد. نزدیکهای نیمه شب وقتی که ابرهای کلفتی جلوی ماه را گرفته بودند و همه جا در تاریکی و سکوت مطلقی فرو رفته بود اژدها پیدایش شد. اما این اژدها با اژدهایی که صبح رفته بود خیلی فرق داشت. خونین و مالین شده بود. وقتی به در غار رسید دیگر رمقی برایش نمانده بود و تنها کاری که توانستیم بکنیم این بود که او را در رختخوابش بستری بکنیم.فردا صبح وقتی که اژدها به هوش آمد فهمیدیم که اژدها وقتی که میخواسته از غار بیرون بیاید با کرکس های خون آشام درگیر شده و مجبور شده که از آتش خودش استفاده کند. برای همین نمیتوانسته در روشنایی به مخفیگاه برگردد چون جاسوس های پاگنده ها همه از این موضوع مطلع شده بودند و چشم و گوششان حسابی باز بود. اژدها گفت که تنها توانسته است جای یار ممد را از گوی بپرسد و یار ممد آن طور که گوی گفته است توی آسیاب کنار رودخانه به همراه تعداد دیگری از جوانمردان دهکده اسیر گشته است. آنها باید از صبح تا شب آسیاب را بچرخانند تا بدینوسیله برای پاگنده ها آرد فراهم کنند. چه مجازات بیرحمانه ای. آسیابی که همیشه رود خروشان و پرقوت آن را میچرخاند اکنون بر دوش جوان مردان ده سنگینی میکند و آنها آخرین رمق های خود را با این کار از دست میدهند.
وضعیت روز به روز بد تر میشد و حالا بعد از درگیری اژدها با کرکسهای خون آشام پاگنده ها جستجویشان را برای یافتن پناهگاه ما چند برابر کرده بودند.
پاگنده ها نمیتوانستند جلو دهان خود را بگیرند. از دهان آنها همینطور مایع لزجی به بیرون میریخت که به سختی پاک میشد. این مایع تمام سطح شهر را پر کرده بود و عملا نمیگذاشت ما از شهر خارج شویم. خدای من این چه بلایی بود که بر سر آدمیان آمده بود. ما انسانهای وارسته ای بودیم که به عدل و داد در دامنه دماوند کوه زندگی میکردیم. نه از ما به موجودی گزندی میرسید و نه کسی به ما گزندی میرساند. حالا موجوداتی پاگنده تمام این دهکده زیبا را که خشت خشت آن را با همین دستهای خودمان روی هم چیده بودیم تسخیر کرده بودند. این موجودات شیطانی هیچ گونه مقاومتی را تاب نمی آوردند و هر آدمیزادی را که میدیدند بلافاصله دستگیر کرده و به نقطه نامعلومی به اسارت میبردند. تنها ۱۰ نفر از ما توانسته بودیم خود را درون حفره ای که من سالها قبل در خانه کنده بودم پنهان کنیم و هیچ راهی برای رفتن به سطح دهکده نداشتیم. این بود که تصمیم گرفتیم از حفره کانالی به خارج دهکده بزنیم تا لااقل از آنجا بتوانیم کاری بکنیم.
شایعات زیادی در مورد افرادی که به اسارت برده شده بودند بر سر زبانها بود. میگفتند این افراد را به پشت دماوند کوه میبرند و آنها در پشت دماوند کوه که جایگاه دیوان و ماران است برای دیوان بردگی میکنند. میگفتند که دیوان هر روز یکی از آدمیان را قیمه کرده و می خورند. میگفتند که دیوان در حال ساختن کالسکه پرنده ای هستند که با آن بر فراز دماوند کوه پرواز کنند و هر آدمیزادی را با تیر بکشند. با شنیدن تمام این شایعات رد دلهره و وحشت بر چهره همه ی افراد شنیده میشد اما من مطمئن بودم که وضع انقدر خراب نیست و انسانهای پستی که جاسوس پاگنده ها هستند این شایعات را میسازند. من مطمئن بودم که پاگنده ها تنها نیرو و تعداد زیادی دارند و از خرد بهره کمی برده اند. این بود که تصمیم گرفتم با استفاده از نیروی عقل و خرد و با همکاری و همیاری دیگر انسانهای آزاد شر آنها را از روی زمین پاک کنم. اما چه کسی میتوانست به من در این راه کمک کند؟
***
اگر شخصیتهای داستان را نمیشناسید پست های قبل را بخوانید. برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.