بیهوده تن میسایید به تخته سنگی که صاف افتاده بود در میانه ی راه تا او را له کند. میتوانست راحت تخته سنگ را دور بزند و به راهش ادامه بدهد، اما این کار را نکرد. کنار تخته سنگ چمباتمه زد و به راهی که آمده بود خیره ماند، چشمش را تنگ کرد و سعی کرد آن ته جاده را نگاه کند، به نظرش آمد که سایه ای آن دورها میجنبد، شاید مسافر دیگری بود که قدم در راه درازی گذاشته بود که تخته سنگی جایی وسط آن، همینطور بی هوا سقوط کرده بود. شاید هم باد بود که شاخه ی درختی را میلرزاند، یا بوته ی خاری را میسراند توی راه. یا شاید ماده روباهی بود که جفتش را میجست، یا شاید گوسفندی که از گله جدا مانده و یا شاید همه اینها سراب بود. با خودش فکر کرد که تمام این ها را همین طور بی هوا پشت سر گذاشته و حالا وسط راه این تخته سنگ یکهو او را به خودش آورده است. برای همین بود که نمیتوانست از این وضعیتی که تویش بود دل بکند و راه را ادامه دهد. چون حس میکرد که اول باید حقیقت وجودی این تخته سنگ را درک کند، باید بفهمد که چرا این سنگ صاف داشت میخورد توی سرش. بالاتر از همه ی اینها او نمیدانست که به کجا دارد میرود. نه پایان راه میدانست کجاست، و نه میدانست که چرا دارد میرود و نه اینکه اینها برایش مهم بودند. میخواهم بگویم که در واقع هیچ چیزی برایش مهم نبود و وقتی که آدم هیچ چیز برایش مهم نیست، تازه چیزهای کوچک و کم اهمیت، اهمیت ژرفناک خودشان را باز می یابند.
حالا این سنگ که صاف داشت میخورد توی سرش و بفهمی نفهمی خورد هم، یک دفعه او را از راه رفتن نگه داشت و وادارش کرد که به پشت سرش نگاه کند. و اینکه اگر از راهی که در پیش است هیچ خبری ندارد، در عوض میداند که راهی که آمده چه کیفیتی داشته. و میتواند به آن فکر کند و حتی برگردد یک جایی اطراق کند، چرا که در این روزهایی که همه چیز انقدر یکنواخت میگذشت، و آفتاب زمخت تابستان صاف میخورد توی سرش، و پشه ها پرواز ممتد خودشان را گرد او تمام نمیکردند و در تمام طول راه چیزی نبود به جز مشتی مجسمه های پریده رنگ و اجساد خون آلود درختان، و حصارهای از هم دریده، و پرنده های کوکی، در تمام طول این راه تنها چیزی که میتوانست او را نجات بدهد همین فکر کردن بود،
این شد که وقتی آن تخته سنگ افتاد، یکهو ایستاد و به همه ی این چیزها فکر کرد. نمیدانست به کجا دارد میرود، پس در رفتن حرکتی نبود، و در ماندن هم سکونی نبود. این جا پشت این تخته سنگ حالا خودش را میسایید به آن تا با آن یکی شود و درد و رنجی که از این راه در تن او جمع شده بود از جان به در کند.
حالا دیگر او جزیی از آن تخته سنگ شده، با شانه های استوار همین جا وسط راه دل خوش کرده و سالهاست که دیگر از جایش تکانی نخورده، همین تخته سنگی را میگویم که دیروز درست داشت روی فرق سرت فرود می آمد و تو بی هوا جستی از زیر آن و به راهی که میروی ادامه دادی، ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

http://azingoft.blogspot.com
+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این داستان احتیاج به پیش زمینه هایی دارد که آنها را میتوانید در وبلاگ بزغاله ها بخوانید.


در همسایگی آنها صفر و یکی ساکن بودند به نام فوفو و سوشو. سوشو هیچ وقت نتوانسته بود مادرش را ببیند. آن طور که از گفته های دکترها فهمیده بود وقتی که سوشو به دنیا آمده بود مادرش که یک زن احساساتی بود گریه اش گرفته بود. سوشو در بچگی به گفته ي همه ي اهالی شهر زیباترین بچه بود. مادر او با دیدن این بچه زیبا، انقدر هیجان زده شده و گریه کرده بود که بالاخره مرده بود. سوشو حتی جسد مادرش را هم ندیده بود و این موضوعی بود که خیلی اذیتش میکرد. سوشو را یک خانواده ثروتمند به فرزند خاندگی قبول کرده بودند و او همه ي مدارج ترقی را با سرعت پیموده بود. وقتی که بالاخره از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود به فکر تشکیل خانواده بود. او یک 0 بود و باید به دنبال یک 1 میگشت تا به هم به 01یا 10 تبدیل شوند. خودش را آماده کرد تا در مراسم رقص سالیانه آماده شود. 8 واحد زمانی به رقص مانده بود اما چیزی که سوشو را اذیت میکرد قیافه اش بود. لا اقل خوشحال بود که مادرش هیچ وقت این صحنه را ندیده است. حقیقت این بود که در شهر وقتی بچه ها به 200 امین واحد زمانی زندگی خود نزدیک میشدند کم کم تغییر چهره میدادند. به طور مثال سر آنها که بی مو بود کم کم مو در می آورد. مژه در می آوردند. گونه هایشان گل می انداخت و خلاصه روز بروز ظاهر مناسبتری برای همسریابی پیدا میکردند. سوشو اما، زیباترین بچه شهر بود. او از بچگی تمام این زیبایی ها را که بقیه در بزرگسالی بدست می آوردند بهمراه خود داشت و این خود باعث شده بود که تعداد زیادی از 1ها در بچگی به او اظهار تمایل کنند و حتی گاهی اوقات او را در راه مدرسه میربودند تا خلوتی با او داشته باشند. به همین سبب سوشو در بچگی افکار پریشانی داشت. هفته ای نبود که او را در ماشین، یا توی گاراژ خانه ای، یا درون دستشویی مدرسه 1 ها او را مورد عنایت قرار ندهند. اگرچه 1 ها سعی میکردند آسیبی به سوشو نزنند و تلاش میکردند که این کار را مطابق میل سوشو انجام دهند اما سوشو از نظر ذهنی آمادگی کافی برای این کار نداشت. کم کم این موضوع باعث شد که سوشو زیبایی هایش را از دست بدهد. هربار که 1 ها به او نزدیکی میکردند سوشو قسمتی از موهای سرش را از دست میداد و در نهایت وقتی که 200 واحد زمانی از عمرش گذشته بود سوشو تمام موهایش را از دست داده بود. آخرین باری که یک 1 به او نزدیک شد سوشو یک پایش را از دست داد. حالا لنگ لنگان با عصایی زیر بغل راه میرفت. در تمام کوچه های شهر دیگر کسی سوشو را نمیشناخت. سوشو درونن احساس راحتی میکرد. دیگر از ماشینهایی که در کنار خیابان پارک شده بودند، از توالتهایی با در بسته نمیترسید. یک جور احساس راحتی و آزادی میکرد. از طرف دیگر درونن خوشحال و هم ناراحت بود که مادرش زود از دنیا رفته است و او را با این وضعیت زشت و کریه ندیده است.

حالا که داشت به زمان جفت گیری خود نزدیک میشد کم کم مسایل جدیدی درون او رشد میکردند. با این سر و وضع امکان نداشت کسی با سوشو جفت گیری کند. او 0 و 1 هایی همسن و سال خود را میدید که خوشحال و خندان با هم در خیابان راه میرفتند. اما کسی با او نبود. او احساس تنهایی میکرد و این احساس تنهایی کم کم باعث شد که ناخنهای او بریزند. تنهایی در آن شهر بیماری خطرناکی بود. وقتی که همه ي ناخنها ریختند نوبت انگشتها میشود که بند بند کنده شده و روی زمین میریزند و بعد از آن دستها و پاها تا وقتی که به سر برسد و بعد از آن 1000 واحد زمانی طول میکشد که یک بدن جدید از زیر گردن بروید. سوشو که این همه طاقت نداشت شروع به گشتن کرد شاید که بتواند یک 1 پیدا کند که با او جفت گیری کند. بسیار پیش می آمد که در خیابان 1 هایی را میدید که توی توالتی، گاراژی، ماشینی به او نزدیکی کرده بودند. وقتی جلو میرفت و خودش را به آنها معرفی میکرد آنها او را به طرز وقیحی از خود میراندند و ادعا میکردند که این "موجود بدبوی زشت" را هیچ وقت و هیچ جا ندیده اند. سوشو خیلی ناراحت میشد. به راستی اگر مادر سوشو که به خاطر زیبایی بیش از حد سوشو انقدر گریسته بود الان سوشو را میدید چه قدر،  چند دریا گریه میکرد؟ شاید آنها واقعا سوشو را نمیشناختند. اما سوشو از این رفتار خیلی ناراحت میشد. هربار که کسی این برخورد را با او میکرد سوشو یکی دیگر از ناخنهایش را از دست میداد و حالا یک ناخن، فقط یک ناخن برای او مانده بود و این طور شد که او تصمیم گرفت دیگر در خیابان جلوی کسی را نگیرد. او تصمیم گرفت خودش را به تقدیرش تسلیم کند و در آن مراسم رقص شرکت کند.

 
این داستان ادامه دارد...

اگر پیشنهادی برای ادامه این داستان دارید آن را کامنت کنید.

 

+ نوشته شده در جمعه 25 آبان1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این طرح فیلمنامه رو برای یک انیمیشن تلویزیونی نوشته بودم که متاسفانه بنا به چیزی که اون رو "بیش از حد فانتزی بودن" مینامیدند مورد قبول واقع نشد. فضای فیلم قرن هشتم شهر بخارا:
درون زورخانه. پهلوان، بچه ها٬ صفی٬ یاور و مفرد دور هم نشسته اند. دختر میگوید: خیلی بزرگ بود. بعد به کاروان حمله کرد. ما هم دویدیم این طرف که خبر بدهیم. بعدش نمیدانیم چی شد. پسر در حالی که بلند شده و ادای مبارزه با موجودی خیالی را در می آورد میگوید: باید باهاش بجنگیم. میریم میکشیمش تا همه بفهمن ما چقدر قوی و جنگنده هستیم. یاور میگوید: نه پسر، ما کارهایمان را برای خودنمایی جلو بقیه نمیکنیم. پسر میگوید: اما پهلوان. و برگشته به پهلوان نگاه میکند. پوریا آرام سرش را بلند میکند و میگوید: پسرم. هدف ما فقط کمک کردن به مردم و کسانی که به کمک ما احتیاج دارند است. ما نباید زور و نیرویمان را در راه های بد استفاده کنیم. فکر کنم از پدرم چیزهایی درباره این هیولا شنیده باشم. پسرم او دشمن ما نیستیم. به قول یکی از بزرگان "نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است". الان به سروقت هیولا میرویم ببینیم چه خبر است. پسر جست و خیز میکند و میگوید: معرکه است. با هیولا میجنگیم. خیلی هیجان انگیز است. پوریا میگوید: تو و دختر همینجا میمانید. این موقع شب بیرون شهر برای شما خطرناک است. نمیتوانید با ما بیایید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این طرح فیلمنامه رو برای یک انیمیشن تلویزیونی نوشته بودم که متاسفانه بنا به چیزی که اون رو "بیش از حد فانتزی بودن" مینامیدند مورد قبول واقع نشد. فضای فیلم قرن هشتم شهر بخارا:
شب هنگام کنار دروازه شهر. تیمور به سربازها فرمان میدهد که دروازه ها را ببندند. سرباز میرود که دروازه را ببندند اما متوجه میشوند که مردی دوان دوان به سمت شهر می آید. مرد به شهر میرسد و با عجله میگوید هیولا. هیولا به ما حمله کرده است. بیچاره شدیم. هیولا همه ی اجناس کاروانمان را دزدیده است. تیمور میگوید چه میگویی؟ چرا امروز همه هیولا و اژدها میبینند. صدایت را ببر وگرنه میدهم همینجا شلاقت بزنند. مرد میگوید: دروغ نمیگویم. ما کاروانی تجاری از طرف سلطان هندوستان هستیم که بارمان ادویه و پارچه است. داشتیم وارد شهر میشدیم که ناگهان دیدیم موجود عظیم الجثه ای به سمت ما میدود. اول فکر کردم این یک فیل است که میدود اما بعد دیدم همه دارند فرار میکنند. او یک فیل نبود یک هیولای خون آشام بود که به سمت ما حمله میکرد. در لحظات آخر من هم خودم را به بقیه رساندم. حالا او همانجا میان اجناس ما نشسته است و هیچ کس جرات نمیکند به او نزدیک شود. من خودم را از بیراهه به شهر رساندم تا کمک ببرم. تیمور که تمام این مدت ساکت بوده است میگوید: این طور که میگویی موضوع مهمی پیش آمده است. باید این موضوع را با جناب حاکم در میان بگذاریم.
قصر حاکم. حاکم نشسته و اسکندر و تعدادی سرباز کنار حاکم ایستاده اند. تیمور و آن مرد جلو حاکم هستند. حاکم میگوید: حتما موضوع مهمی باید پیش آمده باشد که این وقت شب مرا بیدار کرده اید. آنوقت تیمور تعظیم کرده میگوید: جانگسارم جناب حاکم. این غریبه وارد شهر شده و میگوید که هیولای عظیم الجثه ای به کاروان آنها که از هند می آید حمله کرده است. حاکم میگوید: هیولا؟ اسکندر اینها چه میگویند؟ اسکندر سرش را میخاراند و میگوید: نمیدانم جناب حاکم. این طرفها هیولا ندیده بودیم. مرد میگوید: توروخدا جناب حاکم. تمام کاروان منتظر کمک شما هستند. حاکم میگوید: کاری بکن اسکندر. اسکندر با تحکم میگوید: تیمور سربازان را جمع کن. در این هنگام غلام که کنار تیمور ایستاده بود میگوید که: جناب حاکم گمان میکنم چیزی درباره این هیولا بدانم. حاکم میگوید: چه میدانی؟ غلام میگوید: سالها پیش وقتی که بچه بودم پدرم درباره هیولایی که در اعماق دریاچه زندگی میکند با من صحبت کرد. او گفت که از پدرش و پدر او هم از پدرش شنیده است که هیولای عظیم الجثه ای در اعماق دریاچه زندگی میکند که پوست آن مثل آهن محکم است. هیچ شمشیر و سلاحی بر او کارایی ندارد. او آنقدر قوی است که میتواند با یک حرکت درختی را از ریشه در آورد. قربان میترسم که این همان هیولا باشد که میخواهد شهر را نابود کند. حاکم میگوید: بلای بزرگی است. تیمور همین الان برو و پهلوان پوریا را با خودت بیاور شاید که گره این کار به دست او باز شود.
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این طرح فیلمنامه رو برای یک انیمیشن تلویزیونی نوشته بودم که متاسفانه بنا به چیزی که اون رو "بیش از حد فانتزی بودن" مینامیدند مورد قبول واقع نشد. فضای فیلم قرن هشتم شهر بخارا:

شخصیتها:

پوریا: پهلوان پوریای ولی یار و حامی مردم

اسکندر: داروغه شهر

بقیه شخصیتها نیازی به توضیح ندارند.



یک روز پسر و دختر یتیم داشتند بیرون دروازه شهر بازی وبدو بدو میکردند تا اینکه یکهو متوجه صدای خش خش عجیبی شدند. توجهشان جلب شد که ببینند این صدا از کجا می آید. این ور و آن ور را گشتند و کم کم به منبع صدا نزدیک شدند. به دم دریاچه که رسیدند دیدند یک موجود عظیم الجثه، یک غول، دارد ۴ دست و پا خودش را زوزه کشان از توی دریاچه بیرون میکشد . غول به سمت راه اصلی شهر خوارزم حرکت میکرد. بچه ها که کنجکاویشان تحریک شده بود از دور او را کم کم تعقیب میکردند. از آن طرف یک کاروان هندی داشت به شهر نزدیک میشد. غول بوی کاروان و آدمیزاد را که حس کرد شروع به دویدن به سمت کاروان کرد. اهالی کاروان که از دیدن یک چنین موجود غریب و عظیم الجثه ای خوف کرده بودند هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند. شترهایی هم که همراهشان بودند رم کردند و در نتیجه نصف بارها بر زمین ریخته شد و همه پا به فرار گذاشتند. غول خشمگین که از گرفتن آنها نا امید شده بود همانجا توی راه نشست و پسر و دختر یتیم که از دور شاهد این قضایا بودند به طرف شهر دویدند تا خبر را به گوش اهالی شهر برسانند.
پشت دروازه شهر تیمور و سربازیانش ایستاده بودند که بچه ها دوان دوان وارد شهر میشوند. تیمور میگوید بچه ها چی شده که انقدر گرد و خاک به پا کرده اید. آرام بگیرید. بچه ها که نفس نفس میزنند میگویند غول دیدیم. غول به کاروان حمله کرده است. تیمور میگوید: یکی یکی حرف بزنید ببینم چی میگید. پسر یتیم که بسیار هیجان زده است میگوید: غول، غول بزرگ از توی دریاچه بیرون آمد و به کاروان هندی حمله کرد. خیلی بزرگ و عصبانی بود. از پهلوان هم بزرگتر بود. دختر میگوید: از اسب حاکم هم بزرگتر بود. پسر میگوید: از درخت نارون پیر میدان شهر هم بزرگتر بود. دختر میگوید: از قصر حاکم هم بزرگتر بود. تیمور که کلافه شده است میگوید: بس کنید دیگر. وروجکها مامور قانون را سر کار میگذارید؟ میخواهید بدهم شلاقتان بزنند؟ بچه ها چند قدم عقب می آیند. صفی وارد صحنه میشود و میگوید: تیمور، بچه ها هیچوقت دروغ نمیگویند. آنوقت بچه ها را روی دوشش میگذارد و از آنجا دور میشوند.

ادامه داستان تا ۳ روز دیگر اینجا گذاشته میشود ...

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

زیاد طولی نکشید تا به این نتیجه برسم که تنها کسی که در این موقعیت میتواند به ما کمک کند یار ممد است. او از یک خانواده ی بسیار اصیل و باستانی بود و خود او بود که قبل از همه نسبت به ورود پاگنده ها به ما هشدار داده بود. مطمئنن او میدانست که پاگنده ها کی هستند و چرا انقدر وحشیانه به جان ما انسانها افتاده اند. تنها چیزی که من میدانستم این بود که سالها قبل اجداد ما با پاگنده ها خصومتی داشته اند و احتمالن پاگنده ها در این جنگ آسیب فراوان دیده اند.

اما یار ممد را چه طور میتوانستیم گیر بیاوریم. یار ممد همان روز اول وقتی که پاگنده ها حمله را شروع کردند از خانه بیرون رفت و دیگر از او خبری نداریم. نقش جاسوس ها را هم نمیتوانستیم نادیده بگیریم. برای همین لازم بود که هر کاری میکنیم کاملا در خفا انجام شود و هیچ کس از آن بویی نبرد.تنها افرادی که به آنها اعتماد کامل داشتم اژدها و جادوگر بودند. این شد که در یک شب سرد در عمق حفره وقتی که همه خواب بودند ما سه نفر پتو را روی سرمان کشیدیم و شروع به صحبت کردن در باره ی وضعیت پیش آمده کردیم.بهترین کاری که میتوانستیم بکنیم استفاده از گوی بلورین جادوگر بود که میتوانست جای همه چیز را به ما نشان بدهد. گوی بلورین توی غار جادوگر بود و باید راهی پیدا میکردیم تا به آن دسترسی پیدا کنیم.
فردای آن روز به همه گفتیم که اژدها ناخوش احوال شده و مدتی باید استراحت کند. بدینوسیله کسی نسبت به غیبت اژدها شک نمیکرد. سپس جادوگر اژدها را به شکل یک کبوتر در آورد و اژدها پرواز کنان به سمت غار روانه شد. ساعتی دیگر اژدها دست از پا درازتر برگشت. اطراف غار را کرکس های خون آشامی اشغال کرده بودند که مدتها قبل با زحمت بسیاری آنها را از حوالی ده رانده بودیم.حالا تمام موجودات بدیمن و بدطینت دست در دست پاگنده ها با هم متحد شده بودند تا زندگی ما را به خطر بیندازند. جادوگر اژدها را این بار به شکل یک کرکس در آورد و اژدها دوباره به سمت غار پرواز کرد.
تا وقتی که اژدها از غار برگردد شب شده بود. خیلی نگران شده بودم. همه اش خدا خدا میکردم که اژدها دست پاگنده ها اسیر نشده باشد. نزدیکهای نیمه شب وقتی که ابرهای کلفتی جلوی ماه را گرفته بودند و همه جا در تاریکی و سکوت مطلقی فرو رفته بود اژدها پیدایش شد. اما این اژدها با اژدهایی که صبح رفته بود خیلی فرق داشت. خونین و مالین شده بود. وقتی به در غار رسید دیگر رمقی برایش نمانده بود و تنها کاری که توانستیم بکنیم این بود که او را در رختخوابش بستری بکنیم.فردا صبح وقتی که اژدها به هوش آمد فهمیدیم که اژدها وقتی که میخواسته از غار بیرون بیاید با کرکس های خون آشام درگیر شده و مجبور شده که از آتش خودش استفاده کند. برای همین نمیتوانسته در روشنایی به مخفیگاه برگردد چون جاسوس های پاگنده ها همه از این موضوع مطلع شده بودند و چشم و گوششان حسابی باز بود. اژدها گفت که تنها توانسته است جای یار ممد را از گوی بپرسد و یار ممد آن طور که گوی گفته است توی آسیاب کنار رودخانه به همراه تعداد دیگری از جوانمردان دهکده اسیر گشته است. آنها باید از صبح تا شب آسیاب را بچرخانند  تا بدینوسیله برای پاگنده ها آرد فراهم کنند. چه مجازات بیرحمانه ای. آسیابی که همیشه رود خروشان و پرقوت آن را میچرخاند اکنون بر دوش جوان مردان ده سنگینی میکند و آنها آخرین رمق های خود را با این کار از دست میدهند.
وضعیت روز به روز بد تر میشد و حالا بعد از درگیری اژدها با کرکسهای خون آشام پاگنده ها جستجویشان را برای یافتن پناهگاه ما چند برابر کرده بودند.

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اژدها از توی مخفیگاه بیرون جست و شروع به بو کشیدن زمین کرد. وقتی به داخل حفره برگشت تمام پای او را مایع لزجی پوشانده بود که هرکاری کردیم نتوانستیم آنرا پاک کنیم.

پاگنده ها نمیتوانستند جلو دهان خود را بگیرند. از دهان آنها همینطور مایع لزجی به بیرون میریخت که به سختی پاک میشد. این مایع تمام سطح شهر را پر کرده بود و عملا نمیگذاشت ما از شهر خارج شویم. خدای من این چه بلایی بود که بر سر آدمیان آمده بود. ما انسانهای وارسته ای بودیم که به عدل و داد در دامنه دماوند کوه زندگی میکردیم. نه از ما به موجودی گزندی میرسید و نه کسی به ما گزندی میرساند. حالا موجوداتی پاگنده تمام این دهکده زیبا را که خشت خشت آن را با همین دستهای خودمان روی هم چیده بودیم تسخیر کرده بودند. این موجودات شیطانی هیچ گونه مقاومتی را تاب نمی آوردند و هر آدمیزادی را که میدیدند بلافاصله دستگیر کرده و به نقطه نامعلومی به اسارت میبردند. تنها ۱۰ نفر از ما توانسته بودیم خود را درون حفره ای که من سالها قبل در خانه کنده بودم پنهان کنیم و هیچ راهی برای رفتن به سطح دهکده نداشتیم. این بود که تصمیم گرفتیم از حفره کانالی به خارج دهکده بزنیم تا لااقل از آنجا بتوانیم کاری بکنیم.

شایعات زیادی در مورد افرادی که به اسارت برده شده بودند بر سر زبانها بود. میگفتند این افراد را به پشت دماوند کوه میبرند و آنها در پشت دماوند کوه که جایگاه دیوان و ماران است برای دیوان بردگی میکنند. میگفتند که دیوان هر روز یکی از آدمیان را قیمه کرده و می خورند. میگفتند که دیوان در حال ساختن کالسکه پرنده ای هستند که با آن بر فراز دماوند کوه پرواز کنند و هر آدمیزادی را با تیر بکشند. با شنیدن تمام این شایعات رد دلهره و وحشت بر چهره همه ی افراد شنیده میشد اما من مطمئن بودم که وضع انقدر خراب نیست و انسانهای پستی که جاسوس پاگنده ها هستند این شایعات را میسازند. من مطمئن بودم که پاگنده ها تنها نیرو و تعداد زیادی دارند و از خرد بهره کمی برده اند. این بود که تصمیم گرفتم با استفاده از نیروی عقل و خرد و با همکاری و همیاری دیگر انسانهای آزاد شر آنها را از روی زمین پاک کنم. اما چه کسی میتوانست به من در این راه کمک کند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

"درو باز کنید، درو باز کنید!". هنوز حتی خروسا هم بیدار نشده بودن. کی بود که این وقت صبح این طور به در میکوبید؟ چشمام رو مالیدم و کورمال کورمال به طرف در رفتم. با غرولند به اژدها گفتم :"یار ممده. لابد اومده به خاطر آزاد کردن دختره تشکر کنه". اژدها لای چشماشو به زحمت باز کرد و گفت :"لابد تو هم هنوز خوابی داری هزیون میگی. آخه این وقت شب مگه وقت تشکره؟!" اینو که گفت من دیگه به در رسیده بودم. بدون اینکه چشمامو باز کنم با سعی و خطا دستگیره رو فشار دادم. یار ممد بدون هیچ صبری درو به زور فشار داد و پرید توی اتاق. تکرار میکرد :"بدبختی، مصیبت. چرا خوابیدین؟ مگه الان موقع خوابه؟! بیدار شین دیگه!" چراغ رو روشن کردم. یار ممد با یه زیر پیراهنی و یه پیژامه وسط اتاق ایستاده بود. آنطرفتر اژدها هاج و واج روی تخت نشسته بود. یار ممد به سمت من برگشت که سرم رو تکیه داده بودم به در و وقتی که با نگاه پرسش گر من روبرو شد گفت :"کلاغا، کلاغا. تعدادشون خیلی زیاده." گفتم :"یارممدجان. خب لابد به خاطر نازخاتون اینجا اومده بودن. حالا که از دست غوله آزادش کردیم همانطور که زود اومدن، زودم از اینجا میرن پسرجون!" گفت:" نه، نه. چرا متوجه نیستین. کی شده که این همه کلاغ به خاطر یه غول، اون هم یه غول پیر خرفت احمق، یه جا جمع بشن؟ سالی لااقل ۵ بار از این اتفاقا تو دهکده میفته. تا حالا یه بارم دیدین حتی یه دونه کلاغ بیاد اینجا؟" یار ممد راست میگفت. ده ما در دامنه دماوند کوه بود. جایی که پشت آن پر بود از دیوها و  غولهای بدیمن. اما چنین چیزی تابحال اتفاق نیفتاده بود. تازه پیدا شدن ابرهای سرخ را هم نمیشد دست کم گرفت.

***

اگر شخصیتهای داستان را نمیشناسید پست های قبل را بخوانید. برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به علت تغییر مدیریت وبلاگ اعلام میشود که این وبلاگ هیچ تعهدی در مورد دادن لینک به دیگر اشخاص یا وبلاگها ندارد.
+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin